ورای این خانه کوچک که معبد مقدس من است
پلکانی است از نور که به بام همه دنیا منتهی می شود
ما هر روز از فراز آخرین پله
تک تک مردم روی زمین را به اسم صدا می کنیم
و با صدای بلند به آن ها می گوییم که دوستتان داریم
ورای این خانه کوچک که به اندازه زندگی بزرگ است
پنجره ایست که رو به پنجره های همه دنیا باز می شود
ما هر روز از آن پنجره
برای مردم دنیا سرود شاد زندگی می خوانیم
برای پاتریس سیاه و خسته در مزارع نیشکر
برای کامیلیا در معدن
برای کاترین و بچه هایش
برای متاع که کاسه آردی را از زن همسایه یکساله قرض میگیرد
برای عشق فقیرانه چوپانان بنگله
ورای این خانه، این معبد،
روزانه ایست که به خانه خورشید راه دارد
ما خورشید را خواهیم گفت
تا همراه بهار
برای کامیلیا، برای کاترین، برای متاع
برای عشق فقیرانه چوپانان بنگله طلوع کند
خانه کوچک من، خانه خورشید و بهار است
.....
سروده مرحوم حسین پناهی
جالب بود ...
عزیزم لطف کردی
منت گذاشتی بر این حقیر
موفق باشی
شما لطف داریند!
سلام
خوبی؟
خدا رحمت کنه حسین پناهی رو .. شعر قشنگ و زیبایی بود ..
موفق باشیذ
چه با حال ! شما دو نفرید !!!! خیلی با حالید !؛)
شعر هم خیلی قشنگ بود ولی یکم آدم رو یاد مدینه ی فاضله می انداخت ... خیلی آرمان گرایانه بود !
به بهشت نخواهم رفت ُ اگر مادرم آنجا نباشد. (حسین پناهی)
********************************
خیلی شعر قشنگی بود. حس زیبایی به آدم دست میده.
ساده و زیبا. همین.
سلام نظرتون در باره تبادل لینک چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام مرسی بهم سر زدی
دلم می خواد بازم بیای
من که زیاد نفهمیدم
چیز گفتی
چون هنوز خیلی کوچولو هستم ولی دوست دارم برای خودم دوست پیدا کنم
بازم بیا خوب
مهتاب عزیز
یه شعر گذاشتم که فکر کنم خوشت بیاد
سلام
ممنون که به وبم سر زدین
خدا رحمت کنه حسین پناهی
شعرش جالب بود
موفق باشین
راستی حالا چرا دانشجوی فلک زده آمار ؟؟!!!